نام تو    حلاوت هر صبح جمعه است و حدیث تو ندبه ی آدینه ها. می گویند: چشم هایی هست که تو را می بینند؛ دل هایی هست که تو را می پرستند؛ پاهایی هست که با یاد تو دست افشان اند؛ دست   هایی هست که بر مهر تو پای می فشارند. می گویند: تو از همه ی پدرها مهربان تری. می گویند: هر اشکی که از چشم یتیمی جدا می شود، بر دامان مهر تو می نشیند. می گویند... می گویند:

           تو نیز گریانی!

ای باغ   آرزوهای من!  مرا ببخش که آداب نجوا نمی دانم. مرا ببخش که در پرده ی خیالم، رشته ی کلمات، سر رشته ی خود را ازکف داده اند، و نه ازاین رشته سرمی تابند و نه و نه سر رشته را

           می یابند.

ای همه ی آرزوهایم! من اگر مشتی گناه و شقاوتم، دلم را چه می کنی؟ با چشم هایم که یک دریا گریسته اند، چه می کنی؟ با سینه ام که شرحه شرحه ی فراق است، چه خواهی کرد؟

              به ندبه های من که در هر صبح غیبت، از آسمان دلتنگی هایم، فرو می آیند، چگونه خواهی کرد نگاه؟

می دانم که تو نیز با گریه عقد برادری بسته ای و حرمت آن را نیک پاس می داری. می دانم که تو زبان ندبه را بیشتر از هر زبان دیگری دوست می داری. می دانم که تو جمعه ها را خوب می شناسی و هر عصر آدینه خود در گوشه ای نشسته ای.