«ازتجزیه آب به کمک جریان برق،گازهای هیدروژن واکسیژن به دست می آید»
آیامی دانید که چگونه این کار انجام می شود؟ آیا می خواهید روش ساخت یک وسیله ی ساده رابرای تجزیه ی آب یادبگیرید؟... با ما همراه باشید...

«ازتجزیه آب به کمک جریان برق،گازهای هیدروژن واکسیژن به دست می آید»
آیامی دانید که چگونه این کار انجام می شود؟ آیا می خواهید روش ساخت یک وسیله ی ساده رابرای تجزیه ی آب یادبگیرید؟
برای دانلود آزمایش در فرمت PDF وبا حجم 207 کیلو بایت،روی تصویر زیر کلیک کنید:
سوالات تستی تفکر وپژوهش
1-رعایت آداب گفت وگو در اجتماع پژوهشی کلاس کدام گرینه مناسب است ؟
الف)رعایت نوبت ب)کنترل هیجان
ج) گوش دادن مؤثر واحترام به عقاید دیگر ان د) همه ی موارد صحیح است
2-کدام گزینه ی زیر مربوط به درس نارنجی پوش امانتدار است
الف) ارزش گذاری به حق دیگران ب) ارزش گذاری به شخصیّت دیگران
ج) خود نمایی
د) ارزش گذاری به خود
3- برای دسته بندی واژه های زیر کدام مورد را نمی توان استفاده کرد؟
((میخ،چکش،گلوله،انگشتر،تخته سیاه، کمر بند، بطری آب))
الف)رسانا و نارسانا بودن
ب) طبیعی و مصنوعی بودن
ج)فلز و نا فلز بودن
د)جرم وحجم اجسام
4- با توجه به فیلم"بوی خوش مدینه"چرا اویس با وجود داشتن آرزوی دیدن پیامبر (ص) وتحمل سختی های راه بدون دیدن او به یمن باز گشت؟
الف)بخاطر فرزندانش
ب) بخاطر نبود پیامبر در مدینه
ج)بخاطر پرستاری از مادرش
د) بخاطر از دست دادن زمین زراعی خود
5- برای یافتن بهترین راه جمع آوری اطلاعات وپاسخ گویی به سؤالات کدام راه مناسب است؟
الف)مشورت ب)مشاهده ج)مطالعه د)نظر سنجی
6-داستان مار گیر واژدها از کدام کتاب زیر می باشد؟
الف)گلستان سعدی ب)بوستان سعدی
ج)مثنوی معنوی مولوی د)اسرار نامه ی عطار
7- محمّد تعدادی مهمان خارجی دارد .او می خواهد مهمانان را با آداب ورسوم ایرانی آشنا کند کدام کار او مناسب نیست؟
الف)مهمانان را فقط به دیدن مسجد وامام زاده ها ی اطراف می برد.
ب)موزه ی مردم شناسی را به آنان نشان می دهد.
ج)دوستان خود را که هر کدام زبان خاصی دارند دعوت کرده و از آنان می خواهد در باره ی زادگاه خود صحبت کنند.
د) موزه های طبیعی و تاریخی شهر را به آنها نشان می دهد.
8-در داستان آقکندی کدام گزینه باعث یاد گیری زبان آذری معلم دوم شد؟
الف)معلم اول هم زبان بود ب) مهلم اول همدل دانش آموزان نبود
ج) معلم دوم هم زبان نبود د)معلم دوم همدل دانش آموزان بود
9-در فعالیّت یک اتفاق عجیب به کدام گزینه دست پیدا می کنیم؟
الف)اجسام بدون هیچ نیرویی حرکت می کنند ب)هر معلولی علّتی دارد
ج)هر معلولی به علّتی وابسته نیست د) هیچ کدام صحیح نیست
10-در مورد ارزش گذاری به اشیا وموجودات پیرامون انسان کدام گزینه صحیح است؟
الف)ذاتـاً ارزش دارند ب) ما به آنها ارزش می دهیم
ج)ارزش آنها ذاتی نیست د)ملاک ها قانون کلّی دارند
11-چراماه از زندگی با روباه راضی نبود؟
الف)زیرا ماه را روباه به خانه ی خود آورده بود ب)زیرا روباه آن را فریب داده بود
ج)زیرا ماه درخشندگی در آسمان را می خواست د)زیرا ماه روز به روز بزرگ می شد
12-در فیلم لی لی حوضک کدام حیوان به در خواست خروس واکنش مثبت داد؟
الف)کلاغ ب) گاو ج)پرندگان د) بُز
13-نماد خورشید و آب به ترتیب در کدام گزینه صحیح است؟
الف)پاکی و درخشندگی
ب) درخشندگی وپاکی ج) تاریکی و پاکی د)پاکی و تاریکی
14-من عاقبت از این پل خواهم گذشت مربوط به کدام فعالیّت ها ی تفکر وپژوهش می باشد؟
الف)آخر خط ب)میترا ج)آقکندی د) بوی خوش مدینه
15-شخصیّت مار گیر و اژدها شما را به یاد چه دسته آدمها یی می اندازد؟
الف)خود خواه ب)بزرگنمایی
ج) مغر د) همه ی گزینه ها
16-برای مسافرت کدام شهر را انتخاب می کنید. چرا ؟ گزینه ی صحیح را مشخص کنید.
الف)شیراز چون در نزدیکی دریا قرار دارد.
ب)اردبیل چون آب وهوای گرمتری دارد
ج) اصفهان چون اماکن تاریخی بیشتری دارد
د)سیستان وبلوچستان چون آب وهوای معتدلی دارد
17-با توجه به شناخت رابطه ی علت ومعلولی کدام یک متفاوت است؟
الف)برف باریده وهوا سرد است است
ب)دیشب دیر خوابیدم واکنون خوابم می آید
ج)همیشه به یاد خدا هستم
د)برای خرید ساندویج از سرویس مدرسه جا ماندم
18-کدام مورد در یاد گیری بیشترین تأثیر را ندارد؟
الف)مشاهده ی دقیق ب)خوب گوش دادن ج)تکرار وتمرین د)خوب گفتن
19-به توجه به داستان " خرسی که می خواست خرس با قی بماند " شخصیّت اصلی داستان خرس بودن بهتر است یا آدم بودن چرا ؟
الف)خرس بودن زیرا داستان با آن جالب می باشد
ب)آدم بودن زیرا داستان واقعی تر نمی شود
ج) خرس بودن زیرا با آن واقعی تر نمی باشد
د)آدم بودن زیراداستان با آن جالب می باشد
20-آرزوی اویس قرنی چه بود ؟
الف )دیدن مادرش ب)دیدن پیامبر ج)دیدن دوستان د)دیدن امام علی (ع)
با آرزوی پیروزی شما درامتحانات تیز هوشان
نمونه سئوالات کتاب تفکر و پژوهش 2
12- با مشاهده ی « لی لی حوضک » پی می بریم که در بروز مشکلات دیگران باید :
الف) بر رفتار آن ها تاثیر بگذاریم
ب) بگذاریم خودشان راه حل مشکلاتشان را پیدا کنند
ج) با آنان همدلی داشته و به آنها کمک کنیم
د) مشکل آنها را نادیده بگیریم
13- با شنیدن داستان « دانه ی نی » به کدام نکته پی می بریم ؟
الف) مرگ نی، نه پایان راه نی ، بلکه آغازی برای تولد نیستان به شمار می رود .
ب) کنده شدن ساقه ی نی ، به معنای مرگ نی است .
ج ) تمام درختان و گیاهان در فصل زمستان می میرند .
د) حیات ما بر دیگر موجودات تاثیری ندارد.
14- چرا با رسیدن فصل پاییز ، دانه ی نی غصه دار شد ؟
الف ) فکر می کرد به آخر عمرش رسیده است.
ب) چون سختی زمستان در راه بود
د) گل و گیاهی در دشت نمانده بود.
ج) زیرا ساقه های نی زرد شده بود
15- در داستان « ماه بود و روباه »چرا ماه از زندگی روباه راضی نبود؟
الف) چون روباه با ماه نا مهربان بود
ب) زیرا خانه روباه کوچک بود و ماه نمی توانست بتابد.
ج) ماه درخشندگی در آسمان ، زندانی شدن در خانه روباه را نمی خواست
د) او فکر می کرد از تمام موجودات دیگر زیبا تر است
16- منابع مناسب برای گرد آوری اطلاعات چه ویژگی هایی باید داشته باشند؟
الف) اطلاعات با موضوع مرتبط باشد و جملات قابل فهم باشد.
ب) دسترسی به منبع اطلاعات آسان و راحت باشد.
ج) دسترسی سریع باشد لازم نیست
اطلاعات دقیق و درست باشد
د) گزینه ی (الف) و (ب) درست است.
17) چرا اویس قرنی با وجود تحمل سختی راه و رسیدن به مدینه ، بدون دیدن پیامبر(ص) به یمن بازگشت؟
الف)زیرا راه او را خسته کرده بود ب) چون آذوقه اش تمام شده بود
ج) چون راه گم کرده بود. د) زیرا به مادر پیرش قول داده بود زود برگردد.
18) نتیجه ای که از داستان « درخت بخشنده » می گیریم کدام است ؟
الف ) ما در قبال کسانی که از نعمت وجود آن ها بهره مندیم وظیفه ی متقابل داریم.
ب) ما در مقابل موجودات غیر زنده ی اطرافمان مسئو لیتی نداریم.
ج) انسان فقط در قبال انسان های دیگر مسئولیت دارد.
د) موجودات زنده و غیر زنده اطراف انسان ها ، به اندازه ی خود انسان ها دارای اهمیت نیستند.
19) در داستان « خفاش دیوانه » چرا حیوانات جنگل انیشیدند که خفاش کاملا دیوانه شده است؟
الف) چون او همه چیز را وارونه میدید.
ب) زیرا او همه چیز را غیر از آنگونه که دیگر حیوانات می دیدند، میدید
ج) زیرا خفاش از شاخه آویزان می شد
د) زیرا خفاش چتری می خواست تا هنگام باران خیس نشود
20- چرا ادراک مردم از جهان هستی متفاوت است؟
الف) همه ی مردم، جهان را همان طور که دیگران می بینند، نمی بینند.
ب) تمام چیز های پیرامون ما ، همان طور که می بینیم نیستند.
ج) زیرا افکار مردم در نوع زندگی آن ها تاثیر دارد و بالعکس.
د) همه ی موارد
جانوران و نمادها :
آهو ( آزادگی و بی گناهی )
اسب (نجابت و هوشیاری )
پلنگ ( تکبر و بلند پروازی )
پشه ( ضعف و ناتوانی )
جغد ( دانایی و تیزبینی و قصه گویی )
باز ( فال نیک )
الاغ ( کودنی و صبوری )
بره ( معصومیت )
خرس ( پر خوری )
بلبل (بی توجهی، عاشقی و دلباختگی )
خرگوش ( غفلت )
بوقلمون ( چند رنگی و بی ثباتی )
روباه ( مکر و حیله )
بزغاله ( شیطنت )
بز ( دانایی )
سگ ( وفاداری و دوستی )
ببر ( ضعیف کشی )
شیر ( پادشاهی و شجاعت و قدرت )
شتر مرغ ( بهانه جویی )
بوتیمار ( غم خوردن )
پرستو ( فال نیک و بهار )
شتر ( کینه توزی )
طوطی ( تقلید )
عقاب ( خودپسندی )
کرکس ( مفت خوری )
لک لک (شادی و نشاط )
کبک ( خوش خرامی و طنازی )
زرافه ( بلندی و نشخوارگی )
کلاغ ( شومی و سخن چینی )
ماهی ( زیبایی و امید و پویایی)
گربه ( بی وفایی و بی چشم و رویی )
گوسفند ( حماقت و خونسردی )
فیل ( یکدلی و قدرت )
گرگ ( زرنگی و تجاوز )
نهنگ (عظمت و درندگی )
موش ( حقارت و موذیگری )
کفتار ( دزدی و نحسی )
میمون ( تقلید و اطوار )
مار ( ظاهر خوش و باطن بد)
عقرب ( زیرکی و خودنمایی )
قناری ( خوش آوازی )
قورباغه ( زشتی )
هدهد ( مژده دهی و رهبری )
کرگدن ( تنومندی و پرزوری )
طاووس ( زیبایی و غرور )
عقاب ( بلند پروازی )
شیر ( شجاعت )
ملخ ( بی خیالی و راحت طلبی )
خفاش ( جهل و نادانی و شیطان )
درس تفکر و پژوهش
درخت بخشنده
روزی روزگاری درختی بود. و او پسرک کوچولوئی را دوست می داشت. و پسرک هر روز میآمد. و برگهایش را جمع می کرد، و از آنها کلاه می ساخت. از تنهاش بالا می رفت، و سیب میخورد. پسرک هر وقت خسته میشد زیر سایهاش میخوابید. او درخت را دوست میداشت. و درخت خوشحال بود. اما زمان میگذشت، و پسرک بزرگ می شد و درخت اغلب تنها بود.
یک روز پسرک نزد درخت آمد. درخت گفت: پسر از تنهام بالا بیا، با شاخههایم تاب بخور، سیب بخور و در سایهام بازی کن. پسرک گفت: من دیگر بزرگ شدهام، می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم. من پولی ندارم. من تنها برگ و سیب دارم. سیبهایم را به شهر ببر، بفروش آن وقت پول خواهی داشت.
پسرک از درخت بالا رفت، سیبهایش را چید و برداشت و رفت.
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت. درخت غمگین بود. تا یک روز پسرک برگشت.
درخت از شادی تکان خورد و گفت از تنهام بالا بیا. پسر گفت: آنقدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم. من خانهای می خواهم که خودم را در آن گرم نگاه دارم، زن و بچه می خواهم. می توانی به من خانه بدهی؟ درخت گفت: من خانهای ندارم، تو می توانی شاخههایم را ببری و برای خود خانهای بسازی.
آنوقت پسرک شاخههایش را برید تا برای خود خانهای بسازد.
اما پسرک تا مدتها بازنگشت. وقتی برگشت، درخت به او گفت: بیا، پسر، بیا و بازی کن. پسرک گفت: دیگر آنقدر پیر و افسرده شدهام که نمی توانم بازی کنم. قایقی می خواهم که مرا از اینجا به جائی دور برد. تو می توانی بمن قایقی بدهی؟
درخت گفت: تنهام را قطع کن و برای خود قایقی بساز. و پسر تنۀ درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد.
پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر برگشت. درخت گفت: متأسفم که چیزی ندارم تا بتو بدهم.
پسرک گفت: من دیگر به چیزی احتیاج ندارم. بسیار خستهام. فقط جائی برای نشستن و آسودن می خواهم.
درخت گفت: بسیار خوب، تا جایی که می توانست خود را بالا کشید، و گفت: بیا پسر، بیا بنشین و استراحت کن.
و پسرک خیال کرد، درخت خوشحال بود.
مارگير و اژدها
روزي و روزگاري در زمانهاي قديم مارگيري زندگي ميكرد. مارگير به كوه و دشت و صحرا ميرفت، مار ميگرفت و آنها را به طبيبان ميفروخت تا از زهر مارها دارو بسازند. گاهي اوقات مارگير با مارهايي كه ميگرفت در روستاها و شهرها ميگشت، بساط خويش را ميگسترد و براي مردم نمايش ميداد. مردم هم پس از تمام شدن نمايش سكهاي به مارگير ميدادند و او با اين سكهها روزگار ميگذرانيد. روزي از روزهاي زمستان پر برف مارگير به سوي كوهستان راه افتاد تا مار بگيرد. در دل كوهستان پر برف راه ميرفت، ناگهان اژدهاي مردهاي را كه جثهاي عظيم داشت، ديد. نخست خيلي ترسيد و گمان كرد اژدها خواب است اما وقتي دقت كرد فهميد جان در بدن ندارد. همينطور كه اژدهاي مرده را نگاه ميكرد، با خود انديشيد و گفت اين اژدها جان ميدهد براي نمايش در برابر مردم. آن را در ميان مردم ميبرم و ميگويم آن را با همين دستهاي خودم كشتهام. آن وقت با ديدهي احترام به من خواهند نگريست و ميگويند عجب مارگير شجاعي. اگر ديو هم در برابرش سبز شود ذرهاي نميهراسد.
آري مارگير دلش را خوش كرد به كار بزرگتري كه انجام نداده بود. نفسنفسزنان اژدهاي بزرگ را در كوچههاي شهر به دنبال خويش ميكشيد و فرياد بر ميآوردكه: اژدهايي را كه در شكار كردنش خون جگرها خوردهام براي نمايش آوردهام. افسوس كه مارگير به سوي مرگ ميشتافت و خبر نداشت كه اژدها در زير سرما و برف منجمد شده بود و وقتي خورشيد سوزان بر او نور بيفشانَد زنده خواهد شد. مرد مارگير، در كنار شط كه جاي وسيعي براي اجتماع مردم بود بساطَش را گستراند، غلغلهاي در شهر افتاد. مردم دور مارگير جمع ميشدند اما مارگير روي اژدها را با پلاس و پرده پوشانده بود و منتظر بود مردم بيشتري جمع شوند تا پول بيشتري جمع كند. هنوز نمايش خود را شروع نكرده بود كه ناگهان متوجه شد پلاسها و پردهها تكان ميخورند، خوب كه دقت كرد متوجه شد اژدها ميجنبد. مردم نيز كمكم متوجه زنده شدن اژدها شدند و از هيبت اژدها پا به فرار گذاشتند در همين فرار كردنها عدهاي زيادي از مردم كشته شدند. از آنجا كه مارگير قبلاً ادعا كرده بود اژدها را كشته است نميتوانست عقبنشيني كند بههمين دليل به سوي اژدها رفت تا او را بكشد اما اژدها آن مارگير فريبخورده را همچون لقمهاي خورد.
دانه ني
صبح بهار بود. تپههادر زیر آفتاب گرم نفس می کشیدند. درختها لباس سبزشان را به تن کرده بودند و پروانههااز دامن گلی به روی گل دیگر می پریدند.
جغد، ترسان از نور آفتاب، می پرید تا خود را به آشیانهاش برساند.
از بالا که نگاه می کردی درختها مثل قارچهای سبز به چشم می آمدند.
شب، که ماه می تابید، درختها با هم حرف می زدند. از سختی زمستانی می گفتند و از اینکه خداوند بار دیگر به آنها زندگی بخشیده، خوشحال بودند.
یک روز باد تندی آمد. باد از جاهای دور دست، از سرزمینهای دیگر. با خود یک تخم نی آورد. دانه نی به زمین نشست و خاک روی آن را پوشاند.
باران آمد و بعد آفتاب، زمین را گرم کرد. دانه نی در زیر خاک سبز شد و ساقهاش سر از زمین بلند کرد.
جانوران دشت که تا آن روز ساقه نی ندیده بودند، با تعجب نگاهش می کردند.
هوا، کم کم گرم شد و تابستان از راه رسید. گلها تشنه شان بود، در این آرزو که باران ببارد، اما باران دیر کرده بود. ساقه نی که طاقت گرما را داشت از همه گیاهان دشت بلند تر بود و روز به روز قشنگ تر و درشت تر می شد.
پائیز که شد دیگر گل و گیاهی در دشت نماند. ساقه نی، برگهایش زرد شده بود و ریخته بود. نی غصه دار بود. با خودش می گفت: آیا به آخر عمر رسیدهام؟
ناگهان بادی سهمگین وزید و ساقه نی را از جا کند و با خود برد. نی با حسرت، آخرین نگاه را به دانه هایش انداخت.
همه جا خاموش و سکوت بود. شب که می شد، تنها ماه با درختها حرف می زد، و صبح، تنها خورشید بود که گرمای بی رقمش را به روی دشت می ریخت.
اما خداوند، بذر زندگی را در دل خاک کاشته بود،
دانههادر دل خاک خوابیده و زنده بودند.
بهار که شد، زندگی دوباره جریان یافت.
دشت در زیر آفتاب گرم، نفس می کشید و خستگی زمستان را از تن بیرون می کرد.
کناردرختها، یک نیستان روییده بود!
خفاش ديوانه
روزي روزگاري، خفاشي بود كه همه چيزهاي دور و برش را وارونه ميديد. خفاش براي اولين بار وارد جنگل شد. جغد دانا ميخواست براي خوشامدگويي به خفاش هديهاي بدهد. وي از حيوانات جوان جنگل خواست بروند و ببينند خفاش از چه چيزي خوشش ميآيد.
خفاش گفت دوست دارم يك چتر داشته باشم تا وقتي باران ميآيد پاهايم خيس نشوند.
بچه فيل گفت: چتر نميگذارد سر خيس شود نه پا.
بز كوهي گفت: هر كس ممكن است اشتباه كند. آنها يك چتر نو به خفاش هديه دادند.
خفاش گفت: خوشحالم كه به من چتر داديد. چون همين حالا در آسمان زيرپايم ابر سياهي را ميبينم كه ميخواهد ببارد.
بچه زرافه خنديد و گفت آسمان بالاست نه پايين. خفاش باز هم حرف خنده دار ديگري زد. اگر باران شديد ببارد آب رودخانه بالا ميآيد و گوشهايم خيس ميشود.
بچه شير غريد: آب رودخانه پاها را خيس ميكند نه گوشها را.
خفاش ادامه داد: ميتوانم روي سرم كلاه بگذارم كلاه ميافتد روي چمن بالاي سرم.
كرگدن گفت: چمن كه بالا نيست پايين است.
حيوانات جوان جنگل فكر كردند كه خفاش كاملاَ ديوانه است. دويدند تا ماجرا را براي جغد دانا تعريف كنند. جغد دانا به حيوانات جوان جنگل نگاه كرد و گفت: من با چند پرسش ساده خفاش را امتحان ميكنم. بعد شما را آزمايش ميكنم.
جغد از خفاش پرسيد: ممكن است به چند آزمايش من جواب بدهي؟ خفاش گفت: بفرماييد.
پرسش اول: بگو ببينم درخت چه شكلي است. خفاش گفت: هر درختي يك تنه در بالا دارد و برگهاي فراواني در پايين.
بچه زرافه خنديد: درخت يك تنه در پايين دارد و برگهايي در بالا.
جغد گفت: پرسش دوم: حالا بگو كوه چه شكلي است؟
خفاش گفت: كوه يك دامنه در بالا و يك نوك تيز در پايين.
بز كوهي گفت: قله كوه بالاست نه پايين.
همه حيوانات جوان جنگل فرياد زدند: خفاش ديوانه شده است.
جغد گفت پرسش آخرمن: من ميخواهم به جز خفاش همه به اين پرسش پاسخ دهند.
جغد د انا گفت: پرسش سوم. آيا تا به حالا خواستهايد مثل خفاش به چيزها نگاه كنيد؟
سپس جغد همه حيوانات را واداشت مثل خفاش از شاخهها آويزان شوند.
بز كوهي گفت: خفاش راست ميگفت. قله كوه پايين است.
بچه زرافه گفت: تنه درخت بالاست و برگهايش پايين.
بچه كرگدن گفت: ببينيد! چمن بالاي سر ماست، آسمان كو؟ . . . نيست. در همين موقع باران قطره قطره شروع به باريدن كرد.
بچه شير گفت: آب رودخانه دارد بالا ميآيد، گوشهايم دارند خيس ميشوند.
بچه فيل گفت: انگار پاهاي من توي باران است.
خفاش چتر نو و قشنگش را به آنها قرض داد تا خيس نشوند.
بچه زرافه گفت: متشكرم. معذرت ميخواهم از اينكه گفتم تو ديوانه شدهاي.
بقيه حيوانات هم گفتند ما هم معذرت ميخواهيم.
خفاش خنديد و گفت: خب ديگه ديوانه بازي در نياوريد.
خرسی که می خواست خرس باقی بماند(۱)
درختان برگ می ریختند و غازهای وحشی رو به جنوب پرواز می کردند. سردی باد خرس را می آزرد. او یخ کرده و خسته بود. بوی برف را در هوا شنید و به سوی غار گرم و دلپذیرش رفت. در لانۀ گرم خود به خوابی عمیق فرو رفت. خرسها در تمام طول زمستان می خوابند.
روزی حادثهای اتفاق افتاد آدمیانی به جنگل آمدند و با خود نقشه و دوربین و ارّه آوردند و درختان را یکی پس از دیگری بریدند. سپس ماشین و جرثقیل آوردند تا در دل جنگل یک کارخانه بسازند. وقتی بهار فرا رسید، خرس از خواب بیدار شد. غار او اینک زیر کارخانه بود.
خرس از غار بیرون آمد، با تعجب به کارخانه زُل زد. در همین لحظه نگهبان کارخانه جلو دوید و داد زد: اوهوی، عمو! چرا آنجا بیکار ایستادهای؟
خرس گفت: معذرت می خواهم از حضورتان، آقا ولی من یک خرسم.
نگهبان داد زد: یک خرس؟ تو هیچی نیستی مگر یک کارگر تنبل و کثیف. او آن قدر عصبانی بود که خرس را برد پیش رئیس کارگزینی، خرس در نهایت ادب به رئیس کارگزینی گفت من یک خرسم، آقا. رئیس کارگزینی گفت: تو یک کارگر تنبل و کثیف هستی که باید حمام بروی تا قیافه آدمیزاد پیدا کنی. آن وقت خرس را پیش معاون بخش اداری برد.
وقتی خرس وارد اطاق معاون بخش اداری شد. داشت تلفنی به کسی می گفت: ما اینجا یک کارگر خیلی تنبل داریم که ادعا می کند خرس است. و او را پیش رئیس بخش اداری فرستاد. وقتی خرس وارد اطاق رئیس بخش اداری شد. او گفت چه موجود کثیفی، جناب رئیس میخواهد ببیندش. ببریدش خدمت ایشان.
جناب رئیس به حرفهای خرس خوب گوش داد، و دست آخر گفت: جالب است! پس تو خرس، آره؟ تا وقتی ثابت نکنی که حقیقتاً خرسي من حرفت را باور نمی کنم.
خرس پرسید: ثابت کنم؟ جناب رئیس جواب داد: بله، چون من می گویم خرسهای حقیقی را فقط در باغ وحشها و سیرکها می توان پیدا کرد. دستور داد که خرس را با جیپ به نزدیکترین شهری ببرند که باغ وحش داشت. خود نیز با اتومبیلش همراه او رفت.
خرسهای باغ وحش همین که خرس غریبه را دیدند سرشان را تکان دادند و گفتند: این خرس خرس حقیقی نیست. خرس حقیقی که سوار جیپ نمی شود. خرس حقیقی، مثل ما، در قفس زندگی می کند. خرس خشمگینانه فریاد زد: شما اشتباه می کنید. من خرسم! من خرسم!
تفکر و پژوهش
بوی خوش مدینه
اويس قرني اهل يمن بود. او با مادر پيرش زندگي مي كرد و كارش شترباني بود. يك بار كه خيلي دلش مي خواست به ديدن پيامبر اسلام(ص) برود از مادرش اجازه گرفت تا به طرف حجاز راه بيفتد، مادرش گفت: برو! اما اگر به مدينه رفتي و حضرت محمد(ص) در آنجا نبودند، نصف روز بيشتر در آنجا نمان.
با اين اجازه، او كه علاقه زيادي به ديدن رسول خدا(ص) داشت و براي همين هم رنج راه را تحمل كرده بود و با اشتياق به سوي مدينه آمده بود، وقتي به مدينه رسيد و مطلع شد كه رسول خدا(ص) در مدينه حضور ندارند بسيار ناراحت و غمگين شد و دلش مي خواست يك سال هم كه شده صبر كند تا به زيارت رسول خدا(ص) نايل شود؛ ولي مادرش به او سفارش كرده بود كه بيش از نصف روز در مدينه نماند. اين بود كه گفت: سلام مرا به پيامبر (ص) برسانيد و بگويي: مردي از يمن به ديدار شما آمده بود؛ اما از مادرش اجازه ماندن نداشت...
اويس پس از اين حرف، به سوي شهر خودش به راه افتاد. وقتي كه رسول اكرم(ص) به مدينه برگشت، فرمود: آيا كسي به خانه ما آمده است؟ گفتند: آري. مردي با نام اويس. حضرت فرمود: درست است. اين نور اوست كه در خانه ما مانده است. حضرت محمد(ص) همين طور درباره اويس فرموده بودند كه: از سوي يمن، بوي بهشت مي آيد و من خيلي دوست دارم كه اويس را ببينم. هركس او را ديد، سلام مرا به وي برساند
همچنين آن حضرت گفته بودند: اويس از مردان خداست و در راه خدا هم كشته خواهد شد. اويس در جنگ صفين مردانه جنگيد تا اين كه تيري به قلبش خورد و در راه خدا شهيد شد.
درس تفکر و پژوهش
نکاتی پیرامون عددنویسی :تعداد اعداد
تعداد اعداد یک رقمی ( از 1 تا 9 ) ، نه تا می باشد .
تعداد اعداد دو رقمی ( از 10 تا 99 ) ، نود تا می باشد. 90= 9 -99
تعداد اعداد سه رقمی ( از 99 تا 999) نهصد تا می باشد . 900 = ( 9+ 90 ) -999
تعداد اعداد چهار رقمی ( از 1000 تا 9999) نه هزار تا می باشد .
9000 = ( 9+ 90 +900 ) - 9999
روش دوم : رقم نه ( 9) را که تعداد تمام عددهای یک رقمی می باشد می نویسیم و تعدادی صفر ( 0 ) جلوی آن قرار می دهیم که با رقم 9 به تعداد رقمهای عدد مورد نظر باشد.
شماره گذاری صفحات کتاب :برای شماره گذاری صفحات کتاب با توجه به تعداد صفحه ها از یک - دو - سه و .. . . رقمی استفاده می شود.
در صفحه بندی کتابی که فقط 9 صفحه دارد ، 9 عدد یک رقمی به کار می رود.
کتابی که 99 صفحه دارد ، 9 صفحه ی آن با اعداد یک رقمی و 90 صفحه ی آن با اعداد دو رقمی صفحه بندی می شود.
189 = 180 + 9 = ( 2 × 90 ) + 90
کتابی که 999 صفحه دارد:
2889 = 2700 + 180 + 90 = ( 3 × 900 ) + ( 2 × 90 ) + 9
نرم افزار Scienc66 با ایجاد زبانه های جدید در Word می تواند در ریاضییات فرمولهای ریاضی شکل های هندسی دو و سه بعدی انواع نمودار ها و جدولها را وارد متن نماید . همچنین در متن های مربوط به فیزیک و شیمی نیز نماد ها و شکل های آزمایشگاهی را می تواند وارد متن کند .
در لینک زیر زبانه های ایجاد شده با امکانات این نرم افزار را ببینید:
http://scidot.com/en/?page_id=30
و در لینک زیر مثالهای ایجاد شده با امکانات این نرم افزار را ببینید:
http://scidot.com/en/?page_id=27
و بالاخره با فایل فعال ساز آنرا از لینک زیر دانلود نمایید :
|
|
BLOGFA.COM |
|